تبلیغات
دنیای درخشان سونیکـــــ ^_^ - داستان
داستان
سلام به بروبچ سونیکی ها 
امروز می خوام براتون یک داستان خنددارا بزارم امیدوارم خوشتون بیاد :قسمت اول

دختر خانم جوانی که در یک کودکستان برای بچه های 6 ساله کار می کردااین خانم جوان خواهری داشت که مثل بقیه بچه ها 6 سالش بود اما ناپدیید شده بود وهیچ کس از خبری نداشت یک روز  می خواست چکمه های یک بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها تو پاش نمی رفت.

بعد از یک عالمه فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل می کنه و میذاره روی میز، بعدش روی زمین بالاخره با هزار بار جابجا شدن و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یک نفس راحت می کشه که … هنوز خستگیش نپریده بود که بچه می گه: این چکمه ها لنگه به لنگه است.

دختر خانم داستان طنز ما هم ناچارا با هزار بار فشار و این ور و اون ور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا نهایتا چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد.

گفت ای بابا و دوباره با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه؛ اما با چه زحمتی که چکمه ها به پای بچه نمی رفتن و با فشار زیاد نهایتا موفق شد که چکمه ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه می گه: این چکمه ها مال من نیست !  

دختر خانم جوان با یک باز دم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه کرد و گفت آخه چی به تو بگم!!!
مجدد با زحمت بیش تر این چکمه های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید: خب حالا چکمه های تو کدوم هست؟
بچه گفت : همین ها چکمه های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم! 

دختر خانم که دیگه خون خونش رو می خورد سعی کرد خون سردی خودش رو حفظ کنه و مجدد این چکمه هایی رو که به پای این بچه نمی رفت به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و مجدد گفت: خب حالا دستکش هات کجان؟ توی جیبت که نبودن.
بچه گفت: آره چون توی چکمه هام بودن گفت اخه من چیکارت کنم کی دستکش هاشو تو چکمهاش میزاره بعدبچه گفت ببخشید ودختر ک لبخندی زند وگفت یک خواهر کوچولو داشتم مثل تو بچه گفت بس کجاست دخترک ازاونجارفت ورفت روی یک سکو نشت بچه اومد گفت خانم چی شده برای خواهرت اتفاقی افتاده گفت چیزی نیست گفت خاله من دوتا اسم دارم یکی فاطمه وزهرا گفت خواهرم منم اسمش فاطمه بود دخترک جوان خیلی بچه ها را خیلی دوست داشت مخصوصا فاطمه رو که جای خواهرش بود اون خیلیی دوسش داشت وهمشیشه مواظبش بود واحساس عجیبی داشت حسی که روزی بالاخره برملا میشه این دخترک جوان چون وضع خوبی نداشت به غیر از کودکستان دریک خانه کلفتی میکرد که خرجشو در بیاره این دختر در خانه ایی که کلفتی میکرد پسر اون خانواده که ثروت مند بود عاشق دختره شده بود وبرعکس پدر مادرش خیلی مهربون بود یک روز از دخترک تقاضای ازدواج کرد ودخترک جواب نه داد گفت من در پی خواهر گمشده ام هستم پسرک گفت من بهت کمک میکنم مادر پسره این موضوع فهمید ودخترک را در اتاقی زندانی کرد دخترک جوان سه روز کلاس نرفت ومدیر اون مدرسه مجبور بود که یک معلم دیگه پیدا کنه

ادامه داستان را در قسمت بعد میبینید

چطوررررررررربووووود

[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ رریتی امی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب