تبلیغات
دنیای درخشان سونیکـــــ ^_^ - دختر خانم جوان در کودکستان ( قسمت 2 )
دختر خانم جوان در کودکستان ( قسمت 2 )
سلام به بروبچ سونیکی من اومدم که ادامه ی داستانو براتون بگم راستی روز همه ی دختران گل در هر کجای جهان مبارک
اگه حاضر هستید بریم ادامه داستانو بگیم 
برررررررررررررررررررییممممممممممممممممممممممممم
خوب کجا بودیم اهان بعداز این که برای مدرسه معلم جدید انتخاب کردن بچه ها ناراضی بودن واعتراض کردن مدیر مدرسه که ناامید شده بود گفت دیگه خانم معلم نمی یاد منتظر نشید اما اون دختره که معلم خیلی دوسش داشت که اسمش فاطمه بود گفت من میدونم که خانم بر میگرده بعداز یک هفته همه نا امید شده بودن وبچه ها همچی رو فراموش کردن و روز ها گذشت پسرک جوان به دخترک گفت چی شده که مامانم ازتو میترسه دخترک گفت نمی دونم پسرک که طرفتار دختره بود گفت من تتوی قضیه را در می یارم دخترک گفت ممنون نمی خوام جونت به خطر بیفته پسرک لبخندی زد ورفت پسرک رفت خبری از مدرسه بگیره که با مدیر مشورت کرد وگفت دیگه لازم به اون نیست این را به دخترک گفت دختر ناراحت شد پسرک گفت هرکی تو ماجرای خواهرت دست داشته باشه نا بودش میکنم نگران نباش دخترک خیلی می ترسید پسرک داشت از پشت پنجرهه رد میشد که یک حرف های شنید که خیلی مهم بود شنیده بود که دختره که اسمش فاطمه که در کودکستانه خواهر دختره است ومیخوان نا بودش کنن پسرک ترسیده بود. دخترک گفت آشفته ای چی شده گفت یک سره نخ هایی پیدا کردم اما مطمئنا نیستم بعد بهت میگم 
بچه ها بقیه داستان بمونه واسه یک روز دیگه 
دخترا روزتون مبارک 
خییییلییییییییییی دوستون دارم 
گلللللللللللل های من  

[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ رریتی امی ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب